گاه نوشتهای یک دارکوب
"ماه نو" انگار چیزی یادش آمده باشد .. نجوا کنان گفت : آن روز هم ماه عاشقم کرد .. و گریست ادامه داد که روزی در راهی می رفته که غرق تماشای هلال ماه نو گمان می کند ماه با هر قدم او به زمین نزدیک می شود ....یا او از زمین دور ! لحظه ای می شود که به ماه آنقدر نزدیک می شود که گویی با هم یکی شده اند و حسی عجیب مثل از دست دادن ...عاری شدن ...نبودن را تجربه کرده ... همان لحظه از" ترس " فریاد می زند "من ...من..." ناگهان خود را در همان راه در حالی که روی زمین نشسته و از پاهایش خون می چکیده می یابد.... رو گرداندم تا در چهره اش دقیق شوم.... کسی در کنارم نبود .... اتوبوس در ایست گاه ایستاد .... پیرمرد روی نیمکت ایست گاه نشسته بود ! و باور نمی کند که انتهای این راه بسته است .. و تو چقدر آرام و بی قرار از من دور می شوی... از من که امید بسته ام به سراب .... چه اندوهگین اما در سکوت رفتنت را تماشا می کنم .. بی هیچ تلاشی برای بدست آوردنت ... آرامتر از هر زمانی رفتنت را نگاه می کنم ... این سکوت ..این ترس نقره ای ..این لکنت احساس و این تکرار خاطره ی تنها ماندن مدتها چشم به اینه می دوزم تا تورا ببینم ولی نیستی ... قهر کرده ای از من دور شده ای و این فاصله شفاف و سیال مرا به سرگردانی میکشاند............. چه ساده لوحانه تو را به ما شدنی نخواستنی فروختم .... به من نگاه کن، دوباره در من جاری شو مژده باش به قلبم هم معنی نامت شو ای من به من باز گرد.. که از دوری تو چشمهای صورت احساسم گود شده و رنگ وجدانم سخت پریده .. بیا تا نفسی برای روحم باقی مانده ... بیا تا هوش از سر عقلم نرفته ..بیا تا بیاد بیاورم من بودن را .... مخصوصا آدمای خاصی رو... خونواده ی من واسه من شبیه یه جعبه مداد رنگی هستن مامانم آبی زلال جاری.... مثل رود مثل آب...خواستنی مثل چشمه خود بارون بی مقدمه مثل عشق...کاری می کنه که چاره ای جز دوست داشتنش نداشته باشی..بدون هیچ تلاشی محوش می شی بابایی سبز دوست داشتنی مثل درختای توی باغچه...خواستنی مثل گلهای دور و بر خونه..و گاهی ساکت مثل سرو نقره ای رو به روی کلاسهای مدرسه ای که مدیر اونجا بود خواهری صورتیه پر حرف نگفته اس همیشه پر انرژی ..الهه مهربونی و دوست داشتن...اونقدر خوبه که گاهی دلم می خواد...بزنمش ..(بزرگتره جراتشو ندارم داداشم نارنجیه جیغه ...دوست داشتنش به سبک خودشه وقتی خیلی حالش خوبه یه چیزی به آدم میگه صدای آدم ودرآره.....ورزشکار واخیرا ورزش دوست....خاصه...آدم خاصیه...آتیشه ...شمشیر دو دم...در عین گرمابخشی سوزاننده اس..... خودم... سخته ..می دونین گاهی فک می کنم بقیه رنگا خودمم تذکر۱:هر گونه موضع گیری ورزشی ،سیاسی،اجتماعی در قبال رنگهای مذکور شدیدا تکذیب می شود. (استقلالیا و موج سبزیا به دل نگیرن) تذکر۲:شخصا معتقدم هیچ انسانی رنگش سیاه نیست و سیاه برای معنی گرفتن سفیدی برای انسانهای ظاهر بینی مثل من آفریده شده. تذکر۳:هر گونه برداشتی از متن آزاده.اگه دوست دارین متهمم کنین به از خود راضی بودن می تونین. دیگه تحمل این حکمتی که معنیش و نمی فهمم ندارم نمی خوام امیدوار باشم به یه دنیای بهتر نمی خوام صبح به صبح خودمو گول بزنم که به روز دیگه داره شروع میشه که شبیه دیروز نیست .. وقتی یکی از گرد راه می رسه و یه رنگ افتضاح می زنه به زندگیت که حتی حالت به هم می خوره بخوای پاکش کنی دیگه حوصله ندارم خوب باشم نمی خوام بذارم یه "آدم" بهم بگه چیکار کنم ... ادای فیلسوفا رو در آره و از پشت عینک تساهل بهم بگه سخت میگیرم حرفایی بزنه که یه سری احمق تو کتابا نوشتن و اون سعی می کنه اونا رو ازبر کنه .. دیگه نمی خوام بگم این قسمت من از دنیا است این دنیا خودش چیه که من ازش قسمت بخوام ... می خوام عصیان کنم ... انقلاب ...بلوا ...شورش ... می خوام فراموش کنم .... خودمو ... می خوام ....نه دیگه نمی خوام خواستن وصلم می کنه به این دنیای افتضاح می شم آینه .... به بدی بدی می کنم .....به خوبی خوبی .. ولی چی خوبه ؟ چی بد ؟ صدای زنگ ......... دارکوب بیدار شد....! تو بازی که خودم شروع کردم ...بدجوری بازنده شدم.. از اول که بازی شروع شد برگ برنده مال من بود..قانونشو خودم نوشته بودم ..شرایطشو.. همه چی و... وای که...نمی دونی چه کیفی داشت ....ولی از اونجایی که آدما دقیقا در اوج قدرت حماقت می کنن.. فقط یه لحظه خوابم برد..... هم بازیم ..نه رفیق ...فک کنم رقیب بود...نمی دونم...به هر حال اونی که تا اوم موقع بازنده بود برگ برنده رو از دستم گرفت و یه برگه همیشه باخت داد دستم...نفهمیدم چی شد....از اون موقع دلم خیلی واسه خودم تنگ میشه.... برای یه آدم همیشه برنده شاید باورش سخت باشه ولی نمی دونین وقتی آدم ۴ ماه تموم بترسه که نکنه اتفاقی واسش بیفته و اون نباشه همه تصمیماش همه قول و قرارش بی نتیجه می مونه چقدر سخته ... امروز روز خوبی بود ....بیمارستان دکتر مسیح دانشوری...واحد.... کارت الکترونیکی پیوند ازا بعد از ۴ ماه رو میز کارمه ....حالا می تونم به قولی که دادم عمل کنم... دیر فهمیدم .........عشق صفت عاشق نیست بلکه صفت معشوقه..من عاشق نبودم ...دوست می داشتم ....ولی فهمیدم باید گذشت...گاهی موندن خود خواهیه! چرا؟! نمی دونم . دلم برای اسفند ماه تنگ میشه دلم برای سوز وسرما تنگ می شه... می گه: تو همیشه از شروع کردن می ترسی واسه همین همه سال تحویلا گریه می کنی ... من نمی ترسم ....وحشت دارم اصلا همین زندگی اگه می دونسم آخرش فقط مرگه ویه دنیای دیگه در پیش نیس شروع نمی کردم... می خنده و میگه مگه دست خودت بود شروع کنی یا نه ؟ می خندم و می گم آره دست خودم نبود مثل همین تموم شدن سال و شروع یه سال دیگه !!! به هر حال از این چرندیات که بگذریم .. سال نو خیلی مبارک همین دیروز یکی گفت: آدمایی که تو دوستشون داری هر روز عوض می شن .امروز از یه نفر بابت رفتار خوبش خوشت میاد ولی فردا رفتار بدش تو رو غمگین می کنه. گفتم : خوبه درست مثل بچه ها یکی گفت : تو کینه ها رو خوب یادت می مونه گفتم :درست مثل بزرگترا یکی دیگه گفت :تو برای یه بستنی ،یه پیاده روی ساده زیر بارون ذوق می کنی ؟! گفتم : درست مثل بچه های عاشق یکی گفت :رویاهات شیرینه ولی دست نیافتنی گفتم : مثل یه شکلات خوشمزه وسط یه بیابون بی اب وعلف یکی گفت: همین امروز گفت : تو نمی دونی از دنیا چی می خوای ؟ گفتم :از دنیا نه ولی از خالقش خیلی چیزا می خوام گفت:شعار می دی گفتم : خوبه باز یه کاری می کنم! گفت :با تو حرف زدن وقت تلف کردنه گفتم :چه جالبه که ما با این همه تفاوت به حس مشترکی در این مورد رسیدیم!!!؟ بوي عشق ،بوي خون ، بوي سيب روز نخست روايت اول : عقل درمانده شده و تنها و تنها عشق است كه توجيه مي كند كه طواف كعبه را به هفت نرسانده رمي جمر كني ،عقل مستاصل تر از هميشه مي ماند كه به كدام برهان به كدامين دليل پسر علي ،جگر گوشه فاطمه پشت به آيين ابراهيم كند و سعي كربلا كند .اي آه و واي كه عقل مصلحت انديش چه مي داند كه ابراهيم كعبه را بنا كرد كه ره گم نكنيم حال نواده محمد پيامبر خدايش تجلي عشق خالص را در كربلا جسته و شيطان را نفس سر كش انسانهايي ديده كه در راه باطل چه نبردها ودسيسه ها نكردند. روز دوم روايت دوم: سپدي حق آرام وبي پروا رهم چنان انا الحق را زمزمه مي كند وسياهي نا اميدانه براشتباهش اصرار دارد،خود مي داند كه پيروزي بر حق و در اين ميدان جز رسوايي سودي ندارد ولي هم چنان جهل موروثي دامنگيرش هست. روز سوم روايت سوم : صحنه كربلا آماده در آغوش كشيدن حادثه اي بنام عاشوراست .سياهي باطل را برگزيده است و آرزوي تسليم حق را دارد ، سر خوش از شراب قدرت نمي داند چه شرنگي براي خود محيا مي كند . روز چهارم روايت چهارم : حيله هاي تيرگي و سفاهت ،آنان را كه نداي حق طلبي فرياد كرده بودند به سان سنگهايي به سكوت فراخوانده و چشمهايشان را درگير كورسوي سيم وزري نموده.ياران با وفاي ديروز كه عزم ياري كرده بودند امروز بوي تند خيانت مي دهند. روزپنجم روايت پنچم : لشكر يان نور را گويي واهمه اي از اين محشر نيست زيرا كه وعده خدا تحقق خواهد يافت ، اگر دلواپسي وتشويشي است از انتظاراست ؛پرديس خدا پاداش آنهاست . روز ششم روايت ششم : خورشيد چه دريده مي نگرد اين جاهلان بي خرد را كه نادانسته بر خود مي تازند زيرا كه اين لشكر كم تعداد حق پيش از اين در راه معشوقشان موت را بر حيات رجحان دادند ،هم آن هنگام كه مولايشان جان فانوس را گرفت تا اگر كسي قصد ترك گفتنش را دارد بدون هيچ شرم حضوري تركش كند ،اين 72 تن تنها به اشتياق موتي به ياد ماندني راهي اين صحرا شدند . مرگي از سر اعتقاد و عشق! روز هفتم روايت هفتم : صداي گريه نور در گوش زمين پيچيده است ، گريه از بي آبي ودرد نيست ، علي اصغر چه زود دريافت كه اين دينا ارزش ماندن ندارد ،جايي كه حلال خدا را بر انسانهايي بسته اند كه از محبانند . نواده فاطمه بهانه مادر بزرگ مي گيرد ! چه مي شود آدميان را كه اين چنين گرگ صفت.تير كفر را به سمت گلوي طفلي نشانه مي روند؟! روز هشتم روايت هشتم : ترديدي نيست زماني نور را منكر مي شوي كه در تاريكي غرق شده باشي . امروز حق در برابر چشمان شب زده يزيد نشسته و او وهم پيمانانش در جهل مركب شمشيرانشان را به آب زهر غسل مي دهند تا نوري را به ستيز بر خيزند كه خود مي دانند نه سراب است و نه تو هم ، دريغا كه سخت است اين به خواب زدگان را بيدار نمودن ! روز نهم روايت نهم : امروزخورشيد گم شده و ماه بر ارض كربلا هبوط كرده ،ماه جبين بني هاشم طاقتش تمام شده ،عزم كرده تا حج حسين (ع) را كامل كند . امروزعيد قربان حسين است و عباس خواسته تا اسماعيل حسين شود، اما دريغ و حسرت كه چه نامرداني براي قرباني پيش قدم شدند .....به كدامين رسم قرباني، دست را مي برند ؟ به كدامين فتوا بدون آب نوشاندن سر مي برند ؟ بني هاشم را بدون ماه چه مي شود ؟ روز دهم روايت عاشورا : خاك كربلا ضجه كنان آغوشش را براي پسر، پدرخاك باز كرده بود .اينجا كربلاست ،امروز عاشوراست ،اين حسين است كه قاتلش را موعظه مي كند تا بيش از اين منفور عرشيان و خاكيان نشود. دريغ كه گوش هايشان گران است و خوابهايشان عميق، گمراهي در عمق روحشان نفوذ كرده و تيرگي چيره گشته ! اينجا كربلاست .......اين زينب است .....بوي سيب مي آيد........سيب كو؟
![]()
![]()
)بگم می دونه فقط خوبی وجود نداره..که اگه بدی کردن بلد نیس انقدر خوب نباشه...؟![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
...گاهی سفیدم ...گاهی قرمزم....اگه دوست داشتین بهم بگین چه رنگیم؟![]()
![]()
![]()
...از هر شروعی می ترسم چون از تموم شدن می ترسم ..نه الکی نه از بد تموم شدن می ترسم ...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |


