گاه نوشتهای یک دارکوب
خوب که "فکر" می کنم می بینم جایی که ایستاده ام ... را" دوست ندارم" .. راه می افتم .. .میانه راه .... .عقل نهیب می زند که بی هدف هر جا بروی به خطا است ... پس می ایستم ... می نشینم و باز هم فکر می کنم ... به دور دستها می اندیشم ..به فردا ..ترس برم می دارد .. رعشه ی اندیشه ام را به توصیه عقل مهار می کنم .. تصمیم می گیرم جهانگردمی شوم ... راه می افتم تا جهان را بگردم ..زیباییهایش را ببینم و غرق شوم در انبوهیش ...با مردمان زندگی کنم ...صدای آبشارها رابشوم و صخره هایش را بپیمایم...از دریاها عبور کنم و.... چمدانها را می بندم ...راه می افتم .. .به شهری می رسم که یکسره زشتی است و پلیدی ...نه آبشاری است که گوش بسپارم به نوایش نه مرغ حقی که ناله اش را مهمان شوم ...یکسره تاریکی است.... "تردید " بی قرارم می کند ... دوباره می ایستم ..شک می کنم ...بار سفر را رها می کنم ...جهان را به جهاندار می سپارم.... .تصمیم خود را گرفته ام چشم سر را می بندم تا مسافر وادی درون شوم ....صوفی می شوم ....ریاضت می کشم...نفس را مغلوب می کنم ...نگاهم را از دنیا باز می گیرم تا بصیرتی دگر بیابم ......بصیرتی که خویشتن را بشناسم... بهتر از پیش..... ولی دریغا که در این راه همه را شناختم جز خویشتن ...اینک دیگر نمی توانم به میان مردمانم باز گردم ...چشم دلم بینا شده به پلیدی های دیگران ..اینک زشتی ها را بی پرده درک می کنم و عزیزانم را چه زشتکار می یابم ...عجبا که این چشم دل به پلیدیهای خود کور است....پریشان می شوم ....راهی بیابان می شوم .......تا "فکر کنم" باز هم فکر... اگر این چنین پیش بروم نابود خواهم شد.... مرا راه دگر است... باید راهی بیام که مرا به" مقصودم" نزدیک کند.....راهی که بتوان با مردمان معاش کنم ...زندگی کنم و تجربه اندوزم ....لذتی توامان را ببرم از راه و رسیدن.... عقل راه هنر را پیش پایم می نهد ...هنوز تردید با من است اما بی باک دل به دریا می زنم.... زین پس هنر می آموزم و" هنرمند" می شوم ... دیری نمی گذرد که به جرم مطربی هنر را به مهر بوسه سر طاقچه ی کوچه ی زندگی می گذارم و دوباره فکر و فکر و فکر... و عقل هر بار حقه ای در کار می کند......تا مرا بسیار بیاموزد و من هم چون شاگردی مطیع فرمان می برم و هر جا بازیگوشی دل ...دغدغه فطرت را بهانه می کند که سر از درس عقل بپیچانم ....معلم روزگار فلکم می کند ومن مدتی به گوشه ای می خزم تا دوباره عقلم فرمانم دهد که برخیز.....و دوباره...و.... بیمناک روزی هستم که یلدای زندگی به پایان برسد و من هم چنان شاگرد مدرسه ای باقی بمانم.....که همه چیزهایی را می داند که او را به آنها حاجت نبوده... ترسم که در این تعلیم خانه دنیا آنچه را باید نیاموحته باشم......... خوب تر که فکر می کنم می بینم از ابتدا ملعبه دست عقل و دل بوده ام ........ دریغ و حسرت وآه را چه سود که در قمارعقل و دل ....عمر را باختم جبر یا اختیارش را تو که می دانی جبر چیست و اختیار کدام است بگو ... بگو که چرا " آدم "بودن سخت شده ... تو که اهل معرفتی بگو به من که شک کردم به این جبر مصلحتی به این اختیار مضطرب .. حق بده ... به ذهنم که ناشیانه بنویسد به احساسم که کرخت شده باشد ... تو که آشنای سکوت" راز" هستی و رفیق" نیاز" نیمه شبانه بگو به من که سر گردان شده ام میان مسجد وبازار میان میکده و خانقاه بگو تو بگو که "حدود" را می دانی به من که به جرم " انسان" بودن به جرم "کودکانه" دوست داشتن به جرم "خنده" بی شرط "گریه" بی بهانه محکوم شدم به "دیوانگی " تو که هم آواز ترانه بندگی هستی بگو "خوبی "کجا گم شد ..کجا دستهایش را رها کردیم "خدا" را کجا جا گذاشتیم ... که چنین" بی هوده" " مجبوریم" ؟؟! "ماه نو" انگار چیزی یادش آمده باشد .. نجوا کنان گفت : آن روز هم ماه عاشقم کرد .. و گریست ادامه داد که روزی در راهی می رفته که غرق تماشای هلال ماه نو گمان می کند ماه با هر قدم او به زمین نزدیک می شود ....یا او از زمین دور ! لحظه ای می شود که به ماه آنقدر نزدیک می شود که گویی با هم یکی شده اند و حسی عجیب مثل از دست دادن ...عاری شدن ...نبودن را تجربه کرده ... همان لحظه از" ترس " فریاد می زند "من ...من..." ناگهان خود را در همان راه در حالی که روی زمین نشسته و از پاهایش خون می چکیده می یابد.... رو گرداندم تا در چهره اش دقیق شوم.... کسی در کنارم نبود .... اتوبوس در ایست گاه ایستاد .... پیرمرد روی نیمکت ایست گاه نشسته بود ! و باور نمی کند که انتهای این راه بسته است .. و تو چقدر آرام و بی قرار از من دور می شوی... از من که امید بسته ام به سراب .... چه اندوهگین اما در سکوت رفتنت را تماشا می کنم .. بی هیچ تلاشی برای بدست آوردنت ... آرامتر از هر زمانی رفتنت را نگاه می کنم ... این سکوت ..این ترس نقره ای ..این لکنت احساس و این تکرار خاطره ی تنها ماندن مدتها چشم به اینه می دوزم تا تورا ببینم ولی نیستی ... قهر کرده ای از من دور شده ای و این فاصله شفاف و سیال مرا به سرگردانی میکشاند............. چه ساده لوحانه تو را به ما شدنی نخواستنی فروختم .... به من نگاه کن، دوباره در من جاری شو مژده باش به قلبم هم معنی نامت شو ای من به من باز گرد.. که از دوری تو چشمهای صورت احساسم گود شده و رنگ وجدانم سخت پریده .. بیا تا نفسی برای روحم باقی مانده ... بیا تا هوش از سر عقلم نرفته ..بیا تا بیاد بیاورم من بودن را .... مخصوصا آدمای خاصی رو... خونواده ی من واسه من شبیه یه جعبه مداد رنگی هستن مامانم آبی زلال جاری.... مثل رود مثل آب...خواستنی مثل چشمه خود بارون بی مقدمه مثل عشق...کاری می کنه که چاره ای جز دوست داشتنش نداشته باشی..بدون هیچ تلاشی محوش می شی بابایی سبز دوست داشتنی مثل درختای توی باغچه...خواستنی مثل گلهای دور و بر خونه..و گاهی ساکت مثل سرو نقره ای رو به روی کلاسهای مدرسه ای که مدیر اونجا بود خواهری صورتیه پر حرف نگفته اس همیشه پر انرژی ..الهه مهربونی و دوست داشتن...اونقدر خوبه که گاهی دلم می خواد...بزنمش ..(بزرگتره جراتشو ندارم داداشم نارنجیه جیغه ...دوست داشتنش به سبک خودشه وقتی خیلی حالش خوبه یه چیزی به آدم میگه صدای آدم ودرآره.....ورزشکار واخیرا ورزش دوست....خاصه...آدم خاصیه...آتیشه ...شمشیر دو دم...در عین گرمابخشی سوزاننده اس..... خودم... سخته ..می دونین گاهی فک می کنم بقیه رنگا خودمم تذکر۱:هر گونه موضع گیری ورزشی ،سیاسی،اجتماعی در قبال رنگهای مذکور شدیدا تکذیب می شود. (استقلالیا و موج سبزیا به دل نگیرن) تذکر۲:شخصا معتقدم هیچ انسانی رنگش سیاه نیست و سیاه برای معنی گرفتن سفیدی برای انسانهای ظاهر بینی مثل من آفریده شده. تذکر۳:هر گونه برداشتی از متن آزاده.اگه دوست دارین متهمم کنین به از خود راضی بودن می تونین. دیگه تحمل این حکمتی که معنیش و نمی فهمم ندارم نمی خوام امیدوار باشم به یه دنیای بهتر نمی خوام صبح به صبح خودمو گول بزنم که به روز دیگه داره شروع میشه که شبیه دیروز نیست .. وقتی یکی از گرد راه می رسه و یه رنگ افتضاح می زنه به زندگیت که حتی حالت به هم می خوره بخوای پاکش کنی دیگه حوصله ندارم خوب باشم نمی خوام بذارم یه "آدم" بهم بگه چیکار کنم ... ادای فیلسوفا رو در آره و از پشت عینک تساهل بهم بگه سخت میگیرم حرفایی بزنه که یه سری احمق تو کتابا نوشتن و اون سعی می کنه اونا رو ازبر کنه .. دیگه نمی خوام بگم این قسمت من از دنیا است این دنیا خودش چیه که من ازش قسمت بخوام ... می خوام عصیان کنم ... انقلاب ...بلوا ...شورش ... می خوام فراموش کنم .... خودمو ... می خوام ....نه دیگه نمی خوام خواستن وصلم می کنه به این دنیای افتضاح می شم آینه .... به بدی بدی می کنم .....به خوبی خوبی .. ولی چی خوبه ؟ چی بد ؟ صدای زنگ ......... دارکوب بیدار شد....! تو بازی که خودم شروع کردم ...بدجوری بازنده شدم.. از اول که بازی شروع شد برگ برنده مال من بود..قانونشو خودم نوشته بودم ..شرایطشو.. همه چی و... وای که...نمی دونی چه کیفی داشت ....ولی از اونجایی که آدما دقیقا در اوج قدرت حماقت می کنن.. فقط یه لحظه خوابم برد..... هم بازیم ..نه رفیق ...فک کنم رقیب بود...نمی دونم...به هر حال اونی که تا اوم موقع بازنده بود برگ برنده رو از دستم گرفت و یه برگه همیشه باخت داد دستم...نفهمیدم چی شد....از اون موقع دلم خیلی واسه خودم تنگ میشه.... برای یه آدم همیشه برنده دیر فهمیدم .........عشق صفت عاشق نیست بلکه صفت معشوقه..من عاشق نبودم ...دوست می داشتم ....ولی فهمیدم باید گذشت...گاهی موندن خود خواهیه! چرا؟! نمی دونم . دلم برای اسفند ماه تنگ میشه دلم برای سوز وسرما تنگ می شه... می گه: تو همیشه از شروع کردن می ترسی واسه همین همه سال تحویلا گریه می کنی ... من نمی ترسم ....وحشت دارم اصلا همین زندگی اگه می دونسم آخرش فقط مرگه ویه دنیای دیگه در پیش نیس شروع نمی کردم... می خنده و میگه مگه دست خودت بود شروع کنی یا نه ؟ می خندم و می گم آره دست خودم نبود مثل همین تموم شدن سال و شروع یه سال دیگه !!! به هر حال از این چرندیات که بگذریم .. سال نو خیلی مبارک
![]()
![]()
)بگم می دونه فقط خوبی وجود نداره..که اگه بدی کردن بلد نیس انقدر خوب نباشه...؟![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
...گاهی سفیدم ...گاهی قرمزم....اگه دوست داشتین بهم بگین چه رنگیم؟![]()
![]()
![]()
...از هر شروعی می ترسم چون از تموم شدن می ترسم ..نه الکی نه از بد تموم شدن می ترسم ...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |



